بسم الله الرحمن الرحیم
سلام خواننده عزیز
می بینمت که زندگی بس برایت بی هدف شده، صبح با جنجال کوچه و خیابان و روشنگری آفتاب بیدار می شوی، ای وای دیر شد، آبی به صورت می زنی از کسالت بیرون می آیی ، لقمه ای چند در دهان ، بنزین و روغنی در ماشین تن ، حرکتی به سوی کار و حمالی ، باز در انتظار تعطیل کار ،بازگشتی به منزل ، سفره ای دیگر و رفع خستگی ، احیانا برخوردی با دوستان و سلام علیکی نه از دل و جان ، و دوباره منزل و سفره و نان و سپس به بستر و به پایان آوردن شبی دیگر ، و دیگر روزها نیز چنین، این است سرگذشت عمر نازنین ! کودکی ، جوانی ، کهولت ، پیری و سپس رفتن و پوسیدن و نیست شدن؛ چه سرنوشت شومی!
به راستی که لبخند ها چقدر مصنوعی و برخورد ها چقدر ساختگی است، تعارف ترفند و دیدار ها ، دیدار دو هنر پیشه در صحنه تئاتر، به راستی که هدف از این زندگانی چیست؟
آن خر عصاری را به یاد می آورم که در ایام کودکی در بازارچه شهرمان به تماشایش بس ایستاده بودم. بامداد چشمش را می بستند و راهش را شروع می کرد و تا ظهر با رنج و مشقت سنگ آسیاب را به حرکت در می آورد و یک لحظه از حرکت باز نمی ماند اما ظهر که چشمش را می گشودند می دید همانجا که بود هست. پس این رفتن ها برای چه بود؟ قبول نداری به چند سال پیش خودت برگرد، ببین به راستی همانجا نیستی؟خورشید همان خورشید و شب همان شب و روز همان ، و تقویم فروردین به اسفند رسید باز فروردین آمد . که چه بشود؟ که جوانه زدن،بالیدن،شکوفیدن،گل آوردن و میوه پروردن و سپس پوسیدن و خشک شدن و هیزم مطبخ گردیدن، سوختن و خاکستر شدن. وه که گذر از این پس کوچه ها چقدر وحشتناک است.وای از این پس کوچه ها!
چون ستاند زمانه هرچه که داد * ای خوش آنکس که نه گرفت و نه داد
مادر دهر هرچه زاد بکشت * خوشتر آن بود کاو نه کُشت و نه زاد
بسم الله الرحمن الرحیم
در این لحظه شما را به گذشته بر می گردانیم و از 8 سالگی رابطه تان را با مادرتان یاد آوری می کنیم .در 8 سالگی مادر برایتان بستنی خرید شما با ریختن آن روی زمین از او تشکر کردید و از وی خواستید یکی دیگر برایتان بخرد .
در 9 سالگی شما را در کلاس تقویتی ثبت نام کرد و شما با رفتن زیر باران از وی تشکر کردید .
در 10 سالگی تمام روز شما را به گردش برد و در پایان روز هم شما را به جشن تولد دوستتان رساند و شما با پیاده شدن و دویدن به داخل از وی تشکر کردید .حتی نگاهی هم به چشمان خسته و پر از مهر او نینداختید .
در 11 سالگی مادر شما و دوستتان را به سینما برد اما وقتی موقع نشستن شد از او خواستید کمی دور تر از شما بنشیند تا با دوستتان تنها باشید .
در 12 سالگی از شما خواست که بیش از حد چیپس و پفک نخورید تا سالم تر باشید شما منتظر می شدید تا از منزل خارج شود و یواشکی این تنقلات را می خوردید .
در 13 سالگی در مورد مدل مو و لباستان نظر داد و شما با گفتن این که او سلیقه ندارد و قدیمی فکر می کند از وی تشکر کردید .
در 14 سالگی شما را همراه با پول توجیبی به سفر دانش آموزی و اردوی تابستانی فرستاد اما شما حتی یک تماس با او نگرفتید و در این مدت برایش نامه هم ندادید و این گونه از وی تشکر کرید .
در 15 سالگی او خسته از کارهای روزانه به منزل آمد و انتظار داشت شما با او همنشین شوید اما شما به اتاقتان رفتد و در را قفل کردید .
در 16 سالگی مادر نگران مساله ای بود و در انتظار یک تلفن مهم بود اما شما تمام شب تلفن را مشغول نگه داشتید و به این ترتیب از وی قدردانی کردید .
در 18 سالگی به خاطر فارغ التحصیلی شما از دبیرستان گریه کرد اما شما با گذراندن تمام روز با دوستانتان و بی اعتنایی به او از وی تشکر کردید .
در 19 سالگی وقتی وارد دانشگاه شدید کتاب هایتان را تا دم در دانشگاه آورد اما شما در عوض از او خواستید که زود تر به خانه برگردد تا شما خجالت نکشید .
در 25 سالگی برای برگزاری جشن ازدواجتان زحمت بسیار کشید و در پایان از روی علاقه و محبت اشک شوق ریخت اما شما با همسرتان به دنبال راه و سفر خود رفتید و تا چندین روز حتی با او یک تماس هم نگرفتید .
در 50 سالگی مادر بیمار شد و نیاز به مراقبت و رسیدگی بیشتر شما داشت اما شما در عوض در مورد این که هر فردی مسوولیت های خاص زندگی خود را دارد و فرزندان وظیفه ای بیشتر ندارند برایش صحبت کردید .
در نهایت یک روز در کمال سکوت مادر از دنیا رفت و تمام آنچه که می توانستید برایش بکنید و تا آن زمان نکرده بودید مانند خاری به قلبتان فرو رفت اما دیگر دیر شده بود ......!
دستورالعملی از علامه طباطبایی برای خودسازی درخواست دستورالعمل و برنامه براى خودسازى و خویشتننگرى در اسلام سابقهاى دیرینه دارد. روایات فراوانى حاکى از آن است که جویندگان کمال و سعادت، از پیامبر گرامى(ص) و ائمه هدى علیهم السلام تقاضاى برنامه براى خودسازى کرده و آن بزرگواران مناسب حال درخواستکننده برنامهاى به وى دادهاند. همین تقاضا از عالمان وارسته و سالکان و اصل، بسیار شده است و آن گرامیان به این درخواستها پاسخ دادهاند. اکنون این دستورالعملها بسان مشعل هدایت فرا راه طالبان خودیابى و نیکبختى قرار دارد. یکى از فضلا در روزگار جوانى که شوق بیدارى و تسلط بر نفس و رسیدن به سعادت به سر داشته است به علامه طباطبایى - که از فرهیختگان سیر و سلوک بوده - نامهاى مىنگارد و ضمن بیان موقعیتخود براى رسیدن به مقصود دستورهاى عملى طلب مىکند.
نامه اول
بسم الله الرحمن الرحیم |